هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘نهضت های اسلامی’ میباشید.
گفت و گو با دكتر يعقوب توكلي
گفتوگو كننده ها:
صادق شهبازي، محمد ثقفي
دكتر توكلي از محققين و متفكرين برجستهي انقلاب اسلامي و نهضتهاي اسلامي هستند. متن زير مشروح گفتوگوي ما در تيرماه سال 87 با ايشان است كه بنده آن را پياده كردهام. سعي كردهام طي آن تغييرات زيادي در اصل گفتار ايشان ندهم. تيزبيني و بي طرفي ايشان در بيان تحليل هايشان براي من بسيار جالب بود. قسمت سوم این گفتار پیش رویتان است. محمد ثقفي
- منظور شما از تخريب اسلام در اثر عملكرد القاعده چيست؟ آيا منظور شما تخريب چهرهي اسلام در منظر ديگران است؟
هم چهرهي اسلام است و هم اين كه وقتي كه غرب به اين بهانه وارد ميشود و سرزميني از قلمرو اسلام را تصرف ميكند، اين پتانسيلهاي مبارزه را به خود جذب ميكند. شما ميبينيد كه الان اين نيروهايي كه آمده اند افغانستان و سالها جنگيده اند و يا در ديگر جاها به اين بهانهها رفته اند و جنگيده اند اگر اين نيروها ميآمدند و پتانسيل و انرژي خود را صرف مبارزهي با اسرائيل ميكردند، اوضاع خيلي تغيير ميكرد! آنها كه ميخواستند بروند و برج تجارت جهاني را بزنند، اگر عقلشان ميرسيد، به جاي اين كه اين كار را بكنند، همين عمليات را به شكلي براي آزادسازي جولان به ثمر ميرساندند، ميآمدند و در حوزههاي نفوذ اسرائيل عمليات انجام ميدادند. قطعاً اسرائيل دچار مشكلات اساسيتري ميشد. نتيجه اين شده كه الان همه ميگوييم كه شما اگر آدمهاي عاقلي بوديد بهترين كار اين بود كه بياييد و با اسرائيل بجنگيد. چرا در جاهايي كه گنگ و مبهم است مبارزه ميكنيد؟ من معتقدم سطح درك القاعده سطح پاييني است، سطح عربي است، سطح عربستاني است، كه تفكر و عقلانيت در آنجا بالا نيست. اگر اين عقلانيت بالا بود جريان مقاومت در افغانستان خودش را درگير پروژهي تروريسم در دنيا نميكرد، در دام سازمان سيا و سازمانهاي امنيتي آمريكا نميافتاد و به جاي اين كه درگير يك پروژهي غير انساني بشود، به سمت فعاليتهاي خيرخواهانه ميآمد. در افغانستان ميماند و كارهاي خيرخواهانه ميكرد، مدرسه ميساخت، امكانات ميساخت، فرصت درست ميكرد، و خود را درگير جنگ داخلي افغانستان نميكرد. البته آمريكاييها مقصر اند، چرا كه القاعدهايها به سودان رفتند و به فعاليتهاي اقتصادي مشغول شدند، آمريكا فشار آورد و اينها را از سودان بيرون كرد. وقتي مخالف شما سرگرم به كاري شد كه اين كار او كمخطرتر است، اگر او را تحت فشار قرار دهيد، دست به كارهاي پرخطر ميزند. به نظر من اگر دولت آمريكا به اين گروهها در آفريقا فشار نميآورد، قطعاً ماجراي انفجار تانزانيا پيش نميآمد، سفارت آمريكا در تانزانيا و كنيا. آمريكا خواسته كه ضعف اطلاعاتي خودش را از طريق ديگري جبران كند. دقيقاً مثل اين كه شما صدها زنبور را داخل كندويي داريد، حالا ميخواهيد اين كندو و زنبورها را از بين ببريد. ميتوانيد يك امشي خيلي ملايم و لطيف را به كار ببريد كه اينها را از خاصيت بياندازد، اما اگر به جاي اين كه با اينها با ظرافت و لطافت عمل كنيد، برويد پتك بياوريد و با پتك بخواهيد بزنيد و كندو را خرد كنيد نتيجه چه ميشود؟ ممكن است يكي دو زنبور زير ضربهي پتك وقتي شما به كندو ضربه ميزنيد بميرند اما بقيهي زنبورها فرار ميكنند، آنوقت فرصت پيدا ميكنند كه خارج از كندو به شما ضربه بزنند. آمريكا دقيقاً همين اشتباه را دربارهي القاعده مرتكب شد. هم اشتباه القاعده بود، هم اشتباه آمريكا. علتش هم اين است كه فهم عقلايي بين دو طرف وجود ندارد. القاعده به اعتقاد من موقعيت خود را در جهان درست درك نكرده و وارد اين راه انحرافي شده است، يعني جرياني كه ميتوانست يك جريان بينالمللي مقاومت در جهان اسلام باشد، تبديل شد به يك جريان تروريستي. آمريكا هم كه ميتوانست يك برخورد معقولي با اينها بكند و با اينها رفتار عقلايي پيش بگيرد، در صدد حذف اينها برآمد و حالا به جاي اين كه اينها را حذف كند، اينها را تبديل كرده به هستهها و كانونهاي جديد كه بايد براي مقابله با اين هستههاي جديد، هزينههاي جديد كند، هزينههاي مضاعفي كه قابل كنترل نيست. لذا شما ميبينيد كه عمليات انتحاري كه خيلي توسط القاعده به كار برده نميشد تبديل به يك شيوه و روش شده است، در جاهاي مختلف ميبينيم كه عمليات انتحاري صورت ميگيرد. چرا؟ كسي دست به عمليات انتحاري ميزند كه پشت سر او مرگ يا اعدام باشد و آمريكا پشت سر همهي اين آدمها مرگ يا اعدام را به راه انداخت! نتيجه اين شد كه آدمي كه ممكن بود كه زماني به طرف شما سنگ بياندازد يا بخواهد فقط شيشهي خانهي شما را بشكند و اعصاب شما را خرد كند، الان در اين فكر است كه براي اين كه زنده بماند شما را با زن و بچهيتان در خانهيتان يكسره بسوزاند و شما براي مراقبت در برابر دشمني كه حاضر است شما را با زن و بچهيتان زنده زنده بسوزاند. حالا بايد هرينهي بسيار سنگينتري بپردازيد و مراقبت شبانهروزي سنگين تري را انجام دهيد، آن هم در برابر كسي كه نهايت بغضش شكستن شيشهي خانهي شما بود! آمريكاييها به خاطر غرور و عدم فهمشان از جهان اسلام و از انسانهاي مسلمان، مسير را به يك سمت بسيار خطرناكي پيش بردند و معتقدم هرچه جلوتر ميرود داستان خطرناكتر ميشود وكساني كه به نوعي با القاعده مرتبط اند و يا اين كه خود را در مواجهه با آمريكا ميبينند ممكن است انگيزهي بيشتري بين اينها ايجاد شود و به شيوههايي مانند شيوههاي القاعده متمايل شوند.
- شما فرموديد كه اشتباه القاعده باعث شد كه افغانستان اشغال شود، عراق اشغال شود …
نه، نه، نه! فقط اشتباه القاعده نيست، گفتم، اشتباه القاعده مثل سرقت عروس است توسط شاهزادهي تروي! پروژه، پروژهي اشغال بوده است، آمريكاييها دنبال اين داستان بوده اند و بحث تصرف منطقهي هارتلند پروژهاي قديمي نزد آنها بود، ولي خوب، اين فرصت را براي آنها ايجاد كردند.
- اين بحث جداست، بحث بنده اين است كه رفتار ما با اينها چگونه بايد باشد؟ مثلاً اين كه وقتي آمريكا به عراق حمله كرد، روزهاي اول فقط جريان صدر از بين شيعيان مقاومت ميكرد و نيروهاي مقاومت اكثراً جريانهاي سني بودند. بعداً كه دولت تشكيل شد – دولت جعفري و مالكي – نيروهاي پليس عراق تبديل شدند به يك چتر حفاظتي براي نيروهاي آمريكايي و آنهايي كه ميخواستند عليه نيروهاي آمريكايي عمليات انجام دهند عملاً با گشتيهاي پليس عراق درگير شدند، يعني جنگ با آمريكا تبديل شد به جنگ با پليس شيعه! گرچه اين گروههاي سلفي اشكالاتي دارند و منحرف اند اما بحث اين است كه رفتار ما در قبال اينها چگونه بايد باشد؟ اگر ما در كنار اينها با آمريكاييها ميجنگيديم، مثل قضيهي انقلاب اسلامي عراق بعد از جنگ جهاني اول عليه انگلستان، اگر آن داستان تكرار ميشد بهتر بود يا اين كه الان همراه با آمريكاييها عليه سنيها وارد عمل شدهايم؟ هم بحث خاطرهاي است كه از شيعه در ذهن جهان اسلام ميماند و هم اين كه وظيفهي اسلامي ما چه بوده است؟
الان يك معضلي اينجا درست شده است. شيعيان گرفتار وضعيت بد و بدتر شده اند. شما يك وقت با معاويه سر وكار داريد كه ملاحظه ميكند و بازي بلد است، يك وقت هم با حجاج سر وكار داريد كه اصلاً حيا ندارد! ضمن اين كه در جهان اسلام و در عراق يك معضل تاريخي هم داريم، معضل تاريخي عراق حاكميت اقليت سني بر اكثريت شيعه است و البته تا الان اقليت سنياي حكومت كرده كه خيلي تمايلات ضدشيعي آشكاري نداشته است، بله، مخالف تشيع بوده اما نه زياد! مثلاً دورهاي كه عثمانيها بودند؛ عثمانيها انسانهاي عاقلي بودند و خيلي به اين مسائل بها نميدادند. اما الان كساني ميخواهند به قدرت برسند كه در سابقهي مذهبي خودشان تخريب كربلا را دارند: وهابيها. آمدند از عربستان لشكركشي كردند، كربلا را آتش زدند، حرم را تخريب كردند، اموال را غارت كردند و به عنوان غنيمت بردند و بين خود تقسيم كردند؛ نجف را هم همينطور. يك همچنين سابقهاي وجود دارد. كساني كه خيلي راحت آمدند حرم امام هادي را با بمب منفجر كردند.
- آيا عوامل قضايايي چون حرم امام هادي هيچوقت مشخص شد؟ البته ديدگاه عاملان اين حوادث مشخص است، اما آيا اگر اين مبارزين سني در عراق به قدرت برسند اين گونه عمل خواهند كرد؟
بله، مشخص است. طيفي كه الان آمده و با جريان القاعده در عراق همراه شده، وهابيهايي از اين دست هستند؛ مدل زرقاوي. مدل زرقاوي در عراق يك مدل پذيرفته شده است، پول آن را هم اردنيها ميدهند، هزينهاش را اردنيها دارند تأمين ميكنند. بسياري از كساني كه در عراق عمليات انجام ميدهند از كشورهاي عربياي مثل عربستان و ساير كشورها هستند. وزير دفاع عربستان به مردم عربستان گفت كه فرزندان خود را به عراق نفرستيد، چون از اينها به صورت بمب متحرك استفاده ميكنند. جرياني در عراق به وجود آمده كه حاضر است قربتاً الي الله شيعه بكشد! و معتقد است كه اگر شيعه بكشد به بهشت ميرود! حداقل مسأله اين است كه آمريكاييها اين اعتقاد را ندارند. شما با آمريكاييها ميتوانيد به گونهاي تصفيه حساب كنيد، آنها نميتوانند در عراق بمانند. ميتوانيد در يك بازي جهاني آمريكاييها را از منطقه خارج بكنيد. اما اگر اين دست از سلفيها قدرت بگيرند كاري خواهند كرد كه صدام در برابر آن گويي كه هيچ كاري نكرده است. اين را باور كنيد. لذا افرادي مثل صدر، حكيم و نوري مالكي (كه واقعاً سالها جنگيد و از اين كشور دفاع كرد، فداكاري كرد، اين نوري مالكي فرمانده سپاه بدر بود.) حتي سنيهايي مثل جلال طالباني (كه گرايش ماركسيستي دارد)، آنها هم ميفهمند كه دارند با چه خطري روبهرو ميشوند. اشغال فعلي، اشغال مستقيم آمريكاييهايي است كه خيلي جرئت نميكنند در مسائل داخلي خود را دخيل بكنند، اما اگر القاعده بر عراق مسلط شود، اشغال مرحلهي دوم عراق است هم توسط آمريكا هم توسط عربستان، نه عربستان عقلايي و عربستان حاكميت، بلكه عربستان وهابي ضدشيعي. عربستان وهابي حاكميت به اندازهي طيف افراطياي كه الان در دنيا وجود دارد ضدشيعي نيست، اما اينها شديداً ضدشيعي اند. يعني اين قضيه قضيهي خيلي خطرناكي است. وقتي آدمهاي تندي مثل صدر قانع ميشوند كه كوتاه بيايند و ترجيح ميدهند آمريكاييها و اين طيف در اينجا تكليف يكديگر را روشن كنند – كه ز هر طرف كه بميرد به نفع اسلام است – به اعتقاد من كاري عقلايي است. چرا كه آن خطر بسيار خطر جدياي است.
- مسأله اين است كه سازمان القاعده گرچه به وضوح گرايشهاي ضدشيعي دارد اما در قضاياي بمبگذاريهايي كه هدف آن شيعيان است و يا تخريب حرمين و امثال ذلك هيچ گاه نه مسئوليتي به عهده گرفته و نه دفاع كرده است، گرچه هيچگاه رد هم نكرده و محكوم ننموده است. القاعده هيچگاه اعلام نكرده كه برنامهاي براي كشتار شيعيان دارد.
القاعده يك مجموعه نيست، جريان وهابيت در عراق نحلههاي مختلفي دارد. سنيهاي عراق اين نگراني را دارند كه حاكميت را دارند از دست ميدهند و براي بازگشت به حاكميتي كه چند صد سال دست اينها بوده است تلاش ميكنند.
يكي از عقدههايي كه سنيهاي افراطي نسبت به شيعيان دارند نسبت به مرحوم «خواجه نصير الدين طوسي» است، اينها خيلي نسبت به مرحوم خواجه نصير بد ميگويند. چرا؟ چون خواجه نصير چند كار كرد، يكي اين كه در حوزهي نظري آمد فلسفه را به خدمت كلام درآورد و از طريق مشرب فلسفي، ولايت ائمه را ثابت كرد – كاري كه هيچكس نتوانست انجام دهد – و از اين طريق يك مكتب كلامي جديد به وجود آورد كه مقاومت در برابر آن خيلي سخت شد. خواجه نصير كار ديگري هم كرد و آن اين كه در جريان حملهي مغولها برتفكر مغولي سيطره پيدا كرد و از طريق سيطره بر تفكر مغولي و كنترل جنگهاي اينها گرچه نميتوانست جلوي توسعهطلبي اينها را بگيرد اما توسعهطلبي اينها را در مسيري هدايت كرد كه نهايتاً به نفع تشيع تمام شد.
- حمله به عباسيان؟
بله! يعني خلافت بغداد را كه آنقدر مقدس شده بود كه حتي شيعيان بسيار مقتدري مثل «احمد معز الدولهي ديلمي» جرئت براندازي آن را نداشت با اين كه خليفهي بغداد را در دست داشتند و خليفهي بغداد نوكر اينها بود اما جرئت نكرده بودند كه عزلش كنند! آنها هم باور كرده بودند كه گويا تقدسي آنجا هست. وقتي كه آمدند و به خواجه نصير گفتند كه اگر شما خليفه را بكشيد از آسمان بلا نازل ميشود، او گفت شما بكشيد به گردن من، راهحلي به شما ارائه ميدهم: نمد بياوريد و خليفه را در نمد بپيچيد، كمكم نمدمالي كنيد، اگر قرار است كه خداوند از آسمان بلا نازل كند، ابري، رعدوبرقي ، زلزلهاي، چيزي كه شروع شد ما نمد را باز ميكنيم و ايشان را رها ميكنيم، اگر هم كه اتفاقي نيافتاد كه ادامه ميدهيم. ادامه دادند و خلافت را منقرض كردند. شما به فاصلهي شصت هفتاد سال بعد ميبينيد كه آرامآرام تشيع در ايران قدرت گرفت. حتي از بستر مغولان شما ميبينيد كه شيعه قدرت گرفت. «علامهي حلي» شد شيخالاسلام و حاكم مغولي شيعه شد. اول سني شدند و سپس شيعه و به تبع آن ميبينيم كه جامعهي ايران جامعهي شيعي شد. شما ميبينيد كه فاصلهي حملهي مغول تا قيام «سربداران» هشتاد نود سال است. همزمان با قيام سربداران در خراسان به همينصورت شما قيام شيعيان در مازندران را داريد، حكومت شيعي «مرعشيان» را در مازندران داريد. مازندران كه ميگويم از سمنان تا نزديكهاي خراسان شروع ميشود و ميآيد تا گيلان و از وسط تا ري و اطراف آن، تمام مناطق سبز و وسيع شمال ايران. آن طرف در آسياي صغير حكومت «اوزونحسن» حاكم است. از دل اين جريانها آرامآرام تشيع ظهور ميكند و جنبش صفوي سر بلند ميكند و جامعهي ايران جامعهاي شيعي ميشود. در فاصلهي صد صد و پنجاه سال اين اتفاق ميافتد. يك دوره حكومت ملوكالطوايفي است كه آرامآرام حكومتهاي محلي شيعي ميشوند. چرا؟ چون حاكميت بغداد برداشته شده است. من معتقدم الان حملهي آمريكا به عراق مثل حملهي مغول است و بازگشت جامعهي عراق به حكومت شيعي و برداشتن سيطرهي سنيهاي افراطي و انسانهاي وحشتناكي چون صدام ظرفيت گسترش تشيع را در جهان افزايش ميدهد و سنيهاي متعصب افراطي اين خطر را درك ميكنند كه اصرار دارند تشيع را در عراق حتي به صورت حكومت نيمبند تحتالحمايهي خارجي را نابود كنند. به همين صورت حكيم، صدر و آيتالله العظمي سيستاني هم درك ميكنند كه خطر آمريكا را راحتتر ميتوان دفع كرد تا خطر افراطيگري سني حاكم بر عراق را. چون شما اگر قيامي راه بيانداريد و صد تا، سيصد تا، پانصدتا از آمريكاييها را بكشيد آنها خواهند رفت اما آن جريان وهابي جرياني است كه در داخل جامعهي عراق ريشه دارد. من فكر ميكنم الان سكوت و رضايت جهان تشيع در نظارهگري تقابل بين اين دو جريان يك سكوت عقلايي و هوشمندانه است.
- يكي از آگاهان، در صحبتهايش ميگفت كه آقاي حكيم و مالكي قصد داشتند پنهاني و بدن اطلاع ايران توافقنامهي امنيتي معروف را با عراق امضا كنند ولي وقتي ما مطلع شديم با اعمال نفوذ و آگاهسازي مردم جلوي آن را گرفتيم.
…
- آيا همپيمان شدن با كفار عليه يك عده مسلمان مشروع است؟
همپيمان شدن با كفار عليه مسلمين مشروع نيست، اما براي حفظ جان مشروع است. چيزي كه اينجا مطرح ميشود اصل امنيت است، اصل امنيت بر همهي اصول حاكم است. بر همهي روابط بين مسلمانان حكومت دارد. اگر دشمني به شما حمله كرد و شما در خطر انقراض و نابودي قرار گرفتيد باينحوكان ميتوانيد از مغول، از يهودي، از كافر، از بيدين اسلحه بخريد و از خود دفاع كنيد. اين حق را داريد. چرا؟ چون نميتوانيد به هيچ بهانهاي اجازه دهيد كه به خانه و زندگي شما تجاوز و تعدي شود. بايد خودتان اول قطعهقطعه شويد، بعد از آنكه قطعهقطعه شديد دسترسي به زندگي و خانوادهي شما پيدا شود. مثل امام حسين كه قطعهقطعه شد و …
- آيا درست بود كه مثلاً امام حسين با روم عليه يزيد متحد ميشد!؟
ببينيد، امام حسين نميتوانست با روم متحد شود. امام حسين ايستاد، خودش كه قطعهقطعه شد، كشته شد بعد دسترسي پيدا كردند به اهلبيتش …
- اتفاقاً اين مثال تاريخي خيلي خوبي است! آن عدهي اندك [امام حسين و يارانش] با اين كه مشخص بود همگي كشته ميشوند باز هم از همپيماني با كفار استفاده نكردند. گفتند ما كشته بشويم و اين كشته شدن اثرات اجتماعي خود را خواهد داشت. الان مسلمين عليه يزيد و له امام حسين متفق اند. اما اگر امام با كفار عليه يزيد متحد ميشد تا ابد بين مسلمين دودستگي ميافتاد و عدهاي امام را به همپيماني با كفار عليه ثبات جامعهي اسلامي و احياناً عليه اسلام متهم ميكردند. چه اين اتهامات در تاريخ به خاطر بعضي حوادث و جريانها به تشيع وارد شده است.
در آن مسأله بحث طرف خارجي مطرح نبود، يك جريان و حادثهي داخلي بود. امام حسين از همهي مسلمانان داخل استمداد كمك كرد. اما اينها به اين نداي دعوت جواب ندادند. امام حسين در موضعي نبود كه اگر قرار است با حبشه بجنگد با روم مصالحه كند و اگر قرار است با معاويه يا يزيد بجنگد بخواهد در جبههي خود امنيت ايجاد كند. در اين موضع قرار نگرفت. امام حسين يك انقلابي و يك شورشگر است، عليه نظام حاكم شورش كرده است، انقلابي است، ميخواهد يك حكومت جديد تأسيس كند. اين فرق ميكند با يك نفر كه در حاكميت قرار دارد و موظف است كه براي مردمش امنيت ايجاد كند. شما نميتوانيد به بهانهي اين كه يكي از طرفين شما كافر است يا مسيحي است اجازه دهيد كه طرف ديگر مقابل شما عليهتان دست به جنايت و كشتار بزند.
ادامه دارد
نقل اين مطلب بدون ذكر منبع ممنوع است
گفت و گو با دكتر يعقوب توكلي
گفتوگو كننده ها:
صادق شهبازي، محمد ثقفي
دكتر توكلي از محققين و متفكرين برجستهي انقلاب اسلامي و نهضتهاي اسلامي هستند. متن زير مشروح گفتوگوي ما در تيرماه سال 87 با ايشان است كه بنده آن را پياده كردهام. سعي كردهام طي آن تغييرات زيادي در اصل گفتار ايشان ندهم. تيزبيني و بي طرفي ايشان در بيان تحليل هايشان براي من بسيار جالب بود. قسمت دوم این گفتار پیش رویتان است. محمد ثقفي
- چرا شهيد مطهري در بحث نهضتهاي اسلامي خود به «رشيدرضا» خيلي حمله مي كند؟
رشيدرضا خيلي به ديدگاه وهابيها متمايل است، رشيدرضا با استاد خود مرحوم «عبده» خيلي تفاوت دارد، اصلا عمدهي تفسير «المنار» رشيدرضا تفسيري ضدشيعي است، تفسير الميزان در واقع نقطهي تقابل تفسير المنار است و علامهي طباطبايي در تقابل با المنار الميزان را نوشت، البته بسيار هم مؤثر بوده است. جالب است كه وقتي رشيدرضا از دنيا ميرود و تفسير المنار ناتمام ميماند در اين طرف هم الميزان به نوعي فروكش ميكند، يعني سطح كار به خاطر دعواها و جدلهاي فيمابين بالا بود. شما وقتي كه نمايندهي جمعي باشيد در وسط ميدان جنگ، با تمام توان ميجنگيد. در واقع حملهي شهيد مطهري به رشيدرضا ادامهي همان مباحث بود. رشيدرضا هم يكي از پايههاي اصلي جنبش سلفي و بازگشت است ، منتها تمايل رشيدرضا به سمت وهابيت بيشتر از تمايل ديگران است. يعني به وهابييت و ابنتيميه زياد گرايش دارد. در عوض تمايل عبده به تشيع بيشتر است، لذا شما ميبينيد كه عبده ميآيد و نهجالبلاغه را شرح ميكند، آمادهسازي ميكند، چاپ ميكند و به عنوان منبع قابل اعتماد به آن استناد ميكند، اما رشيدرضا نه. دامنهي اصلاحخواهي در جهان عرب به خصوص در مصر، با عبده و رشيدرضا شروع ميشود. رشيدرضا يكي از سرحلقههاي سلفيگري است، كه شاگردان او افكار او را ادامه دادند.
- نقش كواكبي در اين ميان چگونه است؟
كواكبي بيشتر يك اصلاحطلب سياسي است، نميتوان او را انديشمندي كه در نظريات ديني تأثيرات جدي ايجاد كرده به شمار آورد.
جنبش سلفي جنبشي است كه در آن با متدينترين نيروها سر و كار داريد، با نيروهاي معمولي سر و كار نداريد. اين آدمي كه ميرود و برج تجارت جهاني را ميزند، آموزش ميبيند، خلباني ياد ميگيرد، مهندس هم هست، همهي اين تخصصها را دارد، او براي اين كارش بايد به يك چيزي ايمان داشته باشد. اين نظريه كه آمريكاييها و يا ديگران اين كار را انجام دادهاند بسيار حرف مفتي است! مگر امكان دارد؟ من به شما صد ميليارد پول ميدهم كه بفرمايد و خودكشي كنيد! خودكشي كنيد، بدنام هم بشويد، بدنام هم كه شديد، تا نوه و نتيجهي شما هم تحت فشارهاي امنيتي باشند، برادران و دوستان و همهي دور و بريهايتان تحت فشار امنيتي باشند. شما حاضريد اينچنين مخاطرهاي را به صدها ميليارد دلار بخريد؟ فكر نميكنم كه چنين كاري بكنيد! بايد پايهاي عقيدتي در كار باشد. لذا خيلي از تبليغاتي كه ميشودو مسائلي كه گفته ميشود حرف مفت خبرنگاران است! و مهمتر از آن هم دروغ سياستمداران و نيروهاي امنيتي است. كساني كه آمدند و سادات را ترور كردند، شما كتاب اسلامگرايي در مصر را ببينيد، وصيتنامهي عاملان ترور در آن است، طرف احساس ميكند كه به زودي به شهادت ميرسد، با شهادت كاملاً روبهرو ميشود، با آرامش هم جلو ميرود. شما مقايسه كنيد نحوهي تقابل با خالد اسلامبولي و دوستانش را به خاطر ترور سادات با نحوهي اعدام فدائيان اسلام، كاملاً شبيه به هم هستند! آنها قرآن ميخوانند، اينها هم قرآن ميخوانند، آنها نماز ميخوانند، اينها هم نماز ميخوانند، آنها با رضايت ميروند، اينها هم با رضايت ميروند، آن ها اضطراب ندارند، اينها هم اضطراب ندارند، آن يكي هنگام اعدام ميگويد بگذاريد نامهاي به برادرم بنويسم كه بعد از اين كه عدهي همسرم تمام شد با او ازدواج كند كه بيوه نماند، نگرانيهايي از اين دست دارند! در اين اندازه! باز اينها آن جريان سلفي تند نبودند، خالد اسلامبولي و يارانش گرايش وهابي نداشتند و با جريان اخوان و جماعت اسلامي و جهاد و اينها مرتبط بودند. (البته بعدها جماعت اسلامي به سمت جريان سلفي رفت، علت سياسي آن را عرض خواهم كرد كه چرا اين اتفاق افتاد.)
- استاد مطهري در كتاب نهضتهاي اسلامي در صد سالهي اخير، بعد از صحبت دربارهي سيدجمال و عبده و كواكبي، خاطر نشان ميكند كه بعداً اين جريان اسلامي، بين مردم عرب و مسلمان از رونق افتاد و جنبشهاي ناسيوناليستي جايگزين آن شد، علت اين بيعلاقه شدن مردم را هم گرايش سران جنبش اسلامي به سمت وهابيت معرفي ميكنند. اما به نظر من آمد كه دستكم امروزه اين داستان وارونه شده است! يعني همان اسلام وهابي كه به زعم استاد مردم را از جنبش اسلامي دور كرد، عامل جذب مردم و زنده شدن جهاد شده است و اقليتي مؤثر و قابل توجه در جهان اسلام به وجود آورده است. ديگر اين كه به نظر بنده «گرايش جنبشهاي اسلامي به وهابيت» عبارت درستي نبود، به نظر بنده اسلامگرايان اهل سنت هرجا كه خواستند اسلام را درست و دقيق تعريف كنند دست به دامان وهابيت شدند يعني هر سنياي كه بخواهد از بازگشت به اسلام تعريف دقيقي كند به همين نتايج ميرسد.
ببينيد، تعريف هر كدام از اينها متفاوت است. تعريف اخوانالمسلمين از تعريف جماعت اسلامي و جهاد متفاوت است، يا مثلاً تعريف جريان «جهيمان العتيبي» از اعتقاد شيعه متمايز است. ما نظريهي انتظار را داريم، يك عده در مكه آمدند – بن لادن هم بين اينها بود- و گفتند كه ما معتقديم كه مهدي ظهور كرده است، چگونه؟ رفتند و يك نفر آدمي را پيدا كردند كه چهرهاش كاملاً شبيه امام زماني است كه آنها فرض ميكردند: خالي بر گونهاش دارد و غيره و غيره. جمعه وقت اذان صبح آمدند در مسجدالحرام ، اللهاكبر، اللهاكبر، مهدي ظهور كرد! بياييد و با او بيعت كنيد!
- در بعضي منابع مثل «دماء في الكعبه» از «رفعت احمد» آمده است كه اينها ادعاي مهدويت نكردند و اين تبليغات حكومت عربستان عليه آنها بود براي سركوب آنها.
البته اين بحث جدي است، اختلاف وجود دارد، اما در هر صورت وقتي اين ادعا عليه اينها مطرح ميشود نشان ميدهد كه اين فضاي ذهني وجود دارد. خوب، اينها آمدند و مسجدالحرام را گرفتند، البته اوايل ايران خيلي بدش نيامد و حمايتي هم كرد. همانطور كه در لابلاي مطبوعات به نظر ميآمد اختلاف نظر وجود داشته است. مثلاً آثاري كه آقاي فيصل نوشته است، مثل خسرو معتضد خودمان است، داستان و واقعيت و چپ و راست را با هم در ميآميزد و چيزي تحويل شما ميدهد كه از شنيدن آن لذت ببريد! بعيد هم نيست كه ادعاي مهدويتي در كار نبوده باشد. اما در هر صورت اين عناصر، حداقل از طرف مخالفين آنها، مورد توجه بوده است.
جنبش بازگشت به اسلام در تمام جهان اسلام فراگير شد. در كشورهايي مثل الجزاير، امثال «عباس مدني» و «علي بالحاج». عباس مدني به اجتهاد قائل است اما علي بلحاج به وهابيت گرايش دارد. شما همين نظر – نزديكي به ايدهي اجتهاد – را در تركيه ميبينيد، شما آراء «اربكان» را بخوانيد، آنها هم در رؤياي بازگشت به تركيهي بزرگ و گسترش احكام اسلام اند، چرا؟ چون اسلام در اين كشورها هم مورد هجوم غرب قرار گرفته است، منتها نوع مواجهه فرق ميكند، در كشورهايي كه عقلانيت فلسفي و عقل و علم در آنها رسوخ جديتري داشته است، جنبش بازگشت به اسلام ويژگيهاي متفاوتي دارد و رسوخ فرهنگي گستردهتري دارد. اما در كشورهايي كه عقلانيت آنجا خيلي نيرومند نيست سلفيگري همراه با خشونت آفريده ميشود. مثلا يمن و عربستان يا امارات يا مصر را ببينيد، همه در دنيا قبول دارند كه همهي كارهايي كه به نام بنلادن انجام ميشود را «ايمن الظواهري» مصري انجام ميدهد، عقل كل مجموعه اوست يا مصرياني كه آنجا هستند، اما بدنهي اجرايي از يمن و افغانستان و پاكستان هستند.
وهابيت طي سالها سعي ميكرد كه خود را مهمترين جريان حاكم كند اما در همين ايام (ابتداي دههي هشتاد) اتفاق ديگري هم افتاد، حكومتهاي عربي آمدند و براي اينها پشت سر هم حكم اعدام صادر كردند. هر كسي را كه ريش داشت و متدين و مذهبي بود، متهم ميكردند و در قفس ميگذاشتند، محاكمههاي وحشتناك ميكردند، حكمهاي سنگين ميدادند. شما ميبينيد در قبال هر حكم ضعيف كه مثلا يك نفر دستگير ميشد، سي نفر ديگر همراه او به طور غيابي محكوم به اعدام ميشدند! شما احكام غيابي اعدام را در كشورهاي عربي بررسي كنيد. فرض كنيد به شما بگويند كه حكم اعدام پشت سر شماست؛ سيا، موساد و سازمانهاي اطلاعاتي كشورهاي عربي همه دنبال شما هستند، به جرم اين كه شما اعتقادي داريد يا مخالفتي داريد يا عضو فلان گروه و دسته هستيد. در دادگاه حضوري هم به اعدام محكوم نشدهايد اما محكوم به اعداميد. هر جا كه شما را پيدا كنند دستگير و اعدام ميكنند. شما كه محكوم به اعدام هستيد چه ميكنيد؟ ميگوييد كه بفرماييد و بنده را اعدام كنيد؟ دنبال اين ميرويد كه راهي براي خود پيدا كنيد: اول به كشور و سرزميني ميرويد كه در آن اعدام نباشد و شما را اعدام نكنند، در ثاني عليه دولتي كه شما را محكوم به اعدام كرده است كار حداكثري ميكنيد. ببينيد، يك وقت شما محكوم به يك سال زندانيد، خوب، با خود ميگوييد كه يك سال زندان را كه رفتم بيرون ميآيم و آزاد ميشوم – اين را از منظر يك فعال سياسي ببينيد – و به زندگي خود بازميگردم و اگر فراري باشيد مخالفتهايي در اندازهي يك زنداني فراري محكوم به يك سال زندان انجام ميدهيد. اقدامات سبك انجام ميدهيد. اما الان شما محكوم به اعداميد، همه هم به دنبال شما هستند، قرار است كشته شويد. براي اعدام نشدن در مقابله دست به چه كارهايي ميزنيد؟ يا اگر قرار است اعدام شويد چه كارهايي ميكنيد؟ مخالفت حداكثري ميكنيد. من محكوم به اعدامم! خوب وقتي محكوم به اعدامم، چرا من بميرم ولي سربازان آمريكايي در پايگاه «الخبر» نميرند؟ چرا من بميرم و آنهايي كه در آمريكا هستند زنده بمانند؟ من اگر دستگير شوم بايد در زندان حبس ابد بكشم، مثل «عمر عبدالرحمن»، پيرمرد نابينا! بعد از چندين سال زندان از مصر بيرونش كردند، او هم به سودان رفت، از سودان هم به آمريكا رفت تا بتواند در محيط آزاد حرفهايش را بزند، او را گرفتند و برايش حبس ابد بريدند. البته من نميگويم كه با گروههاي خاص ارتباط نداشته است، بالاخره انساني با اين خصوصيات با بدنههاي مختلف ارتباط ميگيرد، اما او يك پيرمرد نابينا بود! متهمش كردند، بدون اين كه ثابت شود و بدون اين كه مشخص شود به چه علت! خوب وقتي نفر بعدي ببيند كه در صورت دستگيري اينچنين سرنوشتي دارد، با خود ميگويد كه بايد دنبال يك پايگاه بروم. در اين دوره (اواخر دههي هفتاد و اوايل دههي هشتاد) مسألهي ديگري هم روي ميدهد و آن حملهي شوروي به افغانستان است. هر كجا كه جنگي اتفاق بيافتد و هر شهري كه شهر بيكلانتر بشود، كساني كه فراري اند، تحت تعقيب پليس اند، تحت تعقيب محاكم قضايي اند، كلاهبرداري كرده اند و امثال ذلك، اينها ميآيند و در اين شهر بيكلانتر گم ميشوند. همين الان شما در تهران (جامعهاي كه آدمها يكديگر را نميشناسند) يا در حواشي تهران، محيطهايي كه در آنجا آشنا وجود ندارد، شايد صدها نفر باشند كه اگر دستگير شوند اعدام شوند، يا حداقل حبس ابد شوند، يا به خاطر دين يومالادا شوند و تا پايان عمر نتوانند از زندان بيرون بيايند. اينها به جايي ميروند كه شهر بيكلانتر باشد، كلانتر اينها را نشناسد. آن زمان بهترين جا براي اين آدمها افغانستان بود. دولتهاي عربي ديدند كه خوب، اينها كه مسلمان اند، دنبال اسلام ميگردند، دنبال شهادت اند، گفتند براي اين كه به شهادت برسند تشويقشان كنيد كه به افغانستان بروند! آنجا بروند و شهيد بشوند، ما هم از شرشان خلاص شويم، واقعاً به همين نيت آنها را فرستادند.
اينها عمدتاً رفتند به افغانستان، پاكستان و بعداً سودان (چون طيفهايي در دولت سودان به اينها گرايش داشتند.) خوب، جنگ افغانستان تمام شد، سراغ بوسني رفتند. حلقهاي شكل گرفت از يك سري آدمها، از سودان گرفته تا الجزاير تا كشورهاي اروپايي، آمريكا و … . از جاهاي مختلف دنيا به اين حلقه پيوستند، قربة الي الله ميخواستند با دولت شوروي بجنگند. خود شما مثلاً چه قدر در زمان جنگ بوسني تمايل داشتيد كه برويد و در اروپا بجنگيد!؟ خيليها ميرفتند! از كشورهاي مختلف دنيا رفتند. اينها هم رفتند. لذا شما جنگجويان مصري و عرب و الجزايري و … زياد داشتيد. اين جنگها كه تمام شد اين سؤال مطرح شد كه ما تا الان كه جنگيديم براي آمريكا جنگيديم! در افغانستان شوروي را شكست داديم، به نفع آمريكا تمام شد! غرب و آمريكا آمده اين همه در بوسني جنايت كرده است ولي ما به عنوان دستآموز غرب عمل كرده ايم. آمديم كه با غرب بجنگيم ولي در نهايت شديم دستآموز غرب! حالا بايد چه كار كنيم؟ بايد بياييم و فتنهي اصلي را از بين برداريم. از طرف ديگر طي سالهايي كه ما عامل غرب بوديم و داشتيم براي غربيها كشته ميشديم و سياست آنها را پيش برديم، شيعيان كار خود را در دنيا پيش بردند، در لبنان قدرت پيدا كردند، در ايران قدرت پيدا كردند، در سودان قدرت پيدا كردند و در خيلي از جاهاي دنيا توانستند حرف اول را بزنند. ما بايد راهي پيدا كنيم كه در جبههي مبارزه با غرب پيشتاز باشيم، بايد اين پيشتازي را از دست شيعيان بگيريم. آقايان تازه فهميدند كه بايد به سراغ غرب بروند. اين طيفهاي متشكل از كشورهاي مختلف، زماني كه در افغانستان حضور داشتند، سازمان منسجمي به نام «القاعده» را تشكيل دادند. دولت عربستان به بنلادن و ديگران پول ميداد، آمريكا هم به آنها پول و اسلحه ميداد.اگر ايمن الظواهري در مصر بماند ميخواهد در مصر با دولت مصر بجنگد و اگر امثال او سركار بيايند موقعيت اسرائيل ناامن ميشود و اسلامگرايان رشد ميكنند، پس بهتر است ايمن الظواهري بيايد در افغانستان و با دولت شوروي بجنگد، اگر آن جا كشته شد ما براي او بزرگداشت ميگيريم، از او تجليل هم ميكنيم! اگر شما به جاي ايمن الظواهري بوديد بعد از چند سال متوجه نميشديد كه سرتان كلاه رفته است؟ از آن طرف وقتي جنگ افغانستان تمام شد، آمريكاييها هم به ياد آوردند كه اينها دشمنان گذشتهشان بوده اند! در گذشته پول و امكانات نداشتند و براي تأمين آن مجبور بودند بانكي را سرقت كنند و دست به مبارزهي اينچنيني بزنند، ولي الان پول دارند، موشك ضدهوايي دارند، امكانات دارند، همچنين چون انسانهاي قدرتمندي هستند و با دولتهاي مختلف رفتوآمد داشته اند در جاهاي مختلف سرمايهگذاري كرده اند و ثروتهاي كلاني دست اين سازمان آمده است. حالا چه بايد كرد؟ بايد به گونهاي اين دشمن و غولي كه دارد بيدار ميشود را در شيشه كرد. لذا ميبينيد كه بنلادن خيلي زود با آمريكايي ها درگير ميشود. چرا؟ چون هم از اين طرف اينها احساس كردند كه فريب خورده اند و هم آنها فهميدند كه اينهايي را كه تا الان مورد استفاده قرار داده بودند بايد به گونهاي سر به نيست كنند. من اعتقاد ندارم كه تقابل اينها بازي باشد. من معتقدم كه جاهايي آمريكاييها از اين جريان استفاده ميكنند، خيلي جاها كار به نام اينها تمام ميشود، آمريكاييها كارهايي ميكنند به نام القاعده يا اسرائيليها كارهايي ميكنند به نام القاعده. جاهايي كه كار به نام اينها تمام ميشود ناشي از بلاهت سياسي آنهاست، يعني اينها همانطور كه فريب خوردند و سالها عمرشان درمسير منافع غرب تباه شد و براي غرب جنگيدند و از اين مسير نتيجهي درستي نگرفتند، در خيلي از جاهاي ديگر هم اشتباه ميكنند. شايد بپرسيد كه مگر ميشود مجموعهاي با اين گستردگي و امكانات سالها وقت و امكانات خود را هدر كند؟ من ميگويم بله! حزب توده در ايران به لحاظ تئوريك فوقالعاده نيرومند بود اما ساليان سال زحمت كشيدند، زندان رفتند، اعدام شدند، بدبختي كشيدند، فراري شدند، اما نهايتاً شما ببينيد چه چيزي برايشان حاصل شد؟ القاعده مجموعههاي مختلفي شد كه اين مجموعههاي مختلف مجبور اند كه همگي خود را القاعده بنامند، يعني چارهاي ندارند جز اين كه با هم يك پيوند جهاني پيدا بكنند، مثل ماهيهايي كه اگر در بركههاي مختلف بمانند ميميرند، ناچار اند به رودخانهاي كه در آن با هم ارتباط جهاني داشته باشند متصل شوند و در اين رودخانهي جهاني براي يكديگر فرصت شنا فراهم كنند. در اين ميان خيلي جاها به طور جدي به اسلام آسيب وارد شد، به نظريهي بازگشت به اسلام اصيل آسيب وارد شد، غربيها هم تبليغات زيادي انجام دادند. از طرفي چون اينها وسيلهاي جز ارهاب و ترور نداشتند سخت لطمه ديدند. اقدام به ترور براي گروهها ممكن است كه در زمان خاصي اغواكننده باشد اما در دراز مدت جز تلخ كردن زندگي و ايجاد محدوديتهاي وحشتناك چيز ديگري نخواهد داشت، اين كه شما دائماً حس كنيد كه تحت تعقيب هستيد. البته ممكن است زماني بگوييد كه امروز سادات را ميزنيم و فردا حكومت را تغيير ميدهيم (كه البته اين اتفاق نيافتاد و فشار عليه عاملان هنوز تقليل پيدا نكرده است و آن مجموعه هنوز در زندان اند.) اين وضعيت گروهها را از كار عقلايي باز ميدارد، شما اگر يك بيست و چهار ساعت يكسره تحت تعقيب پليس باشيد و پليس دنبال شما بدود، به طور طبيعي صدها خلاف ميكنيد، ممكن است با ماشين فرار كنيد و در راه چند بچه را زير بگيريد يا ناچار ميشويد براي انحراف پليس جايي را آتش بزنيد، پلي را خراب بكنيد و هرچه زمان بيشتر ميگذرد مسيرهاي پشت سرتان را بيشتر خراب ميكنيد. من معتقدم كه القاعده الان گرفتار چنين وضعيتي شده است و هرچه جلوتر ميرود اين بحران جديتر ميشود. اما يك واقعيتي هست و آن واقعيت اين است كه گسترش جريان وهابيت در جهان اسلام به طور جدي با سياستهاي آمريكا و حمايت عربستان در حال وقوع است. از فقر مالي و معيشتي و از ظلم و ستمي كه آمريكاييها در جهان انجام ميدهند، نتيجه آن شد كه القاعده در نظر آنهايي كه آمريكا را دشمن اسلام ميدانند دارد قهرمان ميشود. گاهي انسان براي اين كه دوست دارد دشمنش از بين برود، ميگويد كه دشمن دشمن من دوست من است و دچار خلط ذهني ميشود. اين اشتباه و عدم فهم درست و يا شايد حتي ضرورت (ضرورت دفع كردن دشمن اصلي با دشمنان فرعي) ممكن است براي بعضيها علاقهمندي ايجاد كند. قبول دارم، خواه و ناخواه وقتي كه برجهاي دوقلوي تجارت جهاني زده شد خيليها در جهان خوشحال شدند، درست است كه از مرگ انسانهاي بيگناه ناراحت شدند اما اين براي آنها يك واقعيت بود كه آمريكاييها بالاخره در يك جاي دنيا ضربه خوردند. در جهان عرب بودند كساني كه از اين ماجرا خوشحال شدند، در اروپا هم همينطور و در جاهاي ديگر. همينطور كه آنها هم وقتي طرف مقابل شما به شما ضربهاي ميزند خوشحال ميشوند. شما در ماجراي جنگ اعراب و اسرائيل ببينيد، وقتي اسرائيليها پيروز ميشدند، همهي آقايان در دنيا خوشحال ميشدند. خوب، اين بار هم كه اسرائيليها شكست خوردند در مقابلش دوستان حزبالله و دوستان جريان اسلامي در دنيا خوشحال شدند، حتي سنيهايي كه مخالف شيعه بودند، آنها هم خوشحال شدند، آنها هم پذيرفتند. ببينيد، ماجرا الان به طرز خطرناكي دارد آسيب ميزند، هم به بدنهي القاعده، هم به اعضاي آن، هم به جريان بازگشت به اسلام و هم به جريان ضديت با غرب. تداوم اين وضعيت به نظر من خطرات زيادي را براي جهان اسلام دارد. ماجراي القاعده چيزي است شبيه آن عروس دزديده شده در ماجراي جنگ تروآ. آمريكا به دنبال اهداف ديگري است اما اين اهداف را ميتواند و ميخواهد به بهانهي دزديده شدن دختر پادشاه به دست بياورد و از اين طريق بر كشورهاي مختلف سيطره پيدا كند. لذا شما ميبينيد كه در افغانستان به هيچ وجه طالبان از بين نرفت، طالبان تقويت شد، القاعده هم از بين نرفت، در عراق هم همينطور، اما آمريكا هم در عراق هم در افغانستان پايگاه گرفت، هم بر عراق مسلط شد هم بر افغانستان. به اهداف خودش رسيد. بلاهت سياسي القاعده متأسفانه باعث شد كه آنقدر نقش اينها منفي جلوه كند كه همه تصور كنند كه القاعده عامل مستقيم و حقوقبگير آمريكاست. يعني آنقدر اين جمع را بليه تصور ميكنند كه فكر ميكنند كه اينها براي اهداف آمريكا حاضر اند خودكشي كنند. اين به اعتقاد من براي جرياني كه در دنياي امروز ما تنفس ميكند بسيار بد است كه عليرغم همهي مخاطراتي كه دنبالش هست، نتايج اين چنيني از او به ثمر برسد. بايد روي اين مسأله بهتر فكر كرد و رهبران جهان اسلام بايد بيايند و اسلام و جهان اسلام را از اين مسأله نجات دهند. ماجرا ماجراي خطرناكي است.
ادامه دارد
نقل اين مطلب بدون ذكر منبع ممنوع است
گفت و گو با دكتر يعقوب توكلي
گفتوگو كننده ها:
صادق شهبازي، محمد ثقفي
دكتر توكلي از محققين و متفكرين برجستهي انقلاب اسلامي و نهضتهاي اسلامي هستند. متن زير مشروح گفتوگوي ما در تيرماه سال 87 با ايشان است كه بنده آن را پياده كردهام. سعي كردهام طي آن تغييرات زيادي در اصل گفتار ايشان ندهم. تيزبيني و بي طرفي ايشان در بيان تحليل هايشان براي من بسيار جالب بود. قسمت سوم این گفتار پیش رویتان است. محمد ثقفي
- الان اين شائبه پيش آمده كه در جهان اسلام اهلسنت و به خصوص سلفيها در حال جهاد با غرب اند و شيعيان در حال سازش با غرب و همپيمان او عليه مجاهدان.
خود اينها هم از اين منظر وارد عرصهي اين گونه فعاليتها شدند كه تشيع در برابر آمريكا ايستاده و جهان تسنن به همكاري متهم شده است و مسير فكريشان را تغيير دادند . بخشي از اين تغيير مسير آنها هم در ابتدا تغيير ايدئولوژيك نبوده است و در يك فرآيند پراتيك رخ داده است.
بخشي از جريان سلفي در جهان اسلام اصولاً مسألهاش مسألهي آمريكا و مبارزه با غرب نبوده است، يك تمايل فكري در خصوص مباحث و متون ديني در جهان اسلام بوده است: تمايل به متون اصيل و تمايل به تبعيت از سنت، حالا اين سنت هرچه كه ميخواهد باشد.
اين جريان هم در شيعه وجود داشته و هم در اهلسنت. در تشيع بيشتر به صورت اصحاب حديث و اخباريگري رشد و تبلور پيدا كرد، يعني آن چه پيامبر و اهل بيت گفته اند به عنوان سنت نبوي و علوي و ديگر ائمه عيناً اتفاق بيافتد و عناصر زمان و مكان خيلي مدخليت پيدا نكنند. شكل برجسته و نهايي آن ديدگاه شد ديدگاههاي اخباريون و يا احياناً عناصري كه شما مي بينيد خيلي عقلاني نيست ولي ظاهراً وارد بخشي از بدنهي دين شده و يا به عنوان رفتار متشرعه در زمان خود پذيرفته شده است. مثل انتقاداتي كه مثلاً به مرحوم «علامهي مجلسي» يا مرحوم «آيةالله غني» و «استرآبادي» مي شود. اين يك نوع رويكرد حديثي يا تطبيق رفتاري است. البته اين جريان در زمان مرحوم «آيةالله وحيد بهبهاني» شكست خورد و تفكر حديثي – به شكل اخباري – در جهان تشيع تا حدود زيادي كنار گذاشته شد و گرايش عقلاني تقويت شد. در واقع مسالهي اجتهاد و تقليد و مرجعيت شيعي به صورت مدرن آن جا افتاد. در سمت و سوي ديگر هم در همين حوزه شاهد هستيد كه گرايش فلسفي رشد كرد و بالا آمد، گرايش فلسفياي كه با عرفان و تصوف هم پيوند خورد. اما باز هم شما در اين دوره شاهد اين هستيد كه تمايل به بحث حديث و روايت و گريز از عقلانيت فلسفي در دوره ي جديد توسط «ميرزا مهدي اصفهاني» تجديد شد، مكتب تفكيك به وجود آمد و مخالفان سرسخت فلسفه و عقلانيت به طور جدي فعال بودند. دنبالهي اين ها مرحوم «آقا شيخ مجتبي قزويني» و ساير آقايان بودند كه الان هم افكارشان ادامه دارد، امثال آقاي «حكيم» به اين طيف نزديكترند.
نقطهي آغازين اين مساله را در دنياي تسنن به طور جدي و افراطي آن، «ابن حنبل» مي دانند. احمد ابن حنبل يك امام حديثي است و امام اجتهادي نيست. «ابوحنيفه» آدمي است كه اهل اجتهاد است و اتفاقاً در اجتهادش هم اهل افراط است، ابوحنيفه اهل قياس است، يعني بيش از آن كه عقل بشري توان دارد در قالب قياس هم فتوا داده است. اما احمد ابن حنبل و امثال او قائل به حديث اند، به حديث – ولو ضعيف هم باشد- اعتماد دارند. مهمتر اين كه سنتي كه آن ها قائل به بازگشت به آن بودند عبارت است از سنت نبوي و سنت خلفاي راشدين كه البته همان سنت عمر و عثمان است، سنت خليفهي دوم است، چون ابوبكر خيلي فرصت نكرد و سنتي از او بر جاي نماند، آن چه كه باقي مانده بخش اعظمش سنت عمري است، چون رغبت به عثمان خيلي زياد نيست، با اين كه خيلي سعي ميكنند با عثمان آشتي كنند، باز هم جاهايي قبول دارند كه عثمان خلافها و اهمالهاي سنگيني كرده است. نتيجه اين كه در يك دورهاي در بين اهل تسنن هم نوعي بازگشت را به دوران صدر اسلام داريم: علاوه بر ابن حنبل، يك طيف فكري قابل توجهي از باقيماندگان او مانند «ابن تيميه» و بعداً «ابن كثير» – كه تفسير بزرگي هم دارد – و همچنين «ابن قيم جوزي». همچنين ما شاهد اين هستيم كه اين ها هم گرايش ضدعقلاني دارند. شعر معروفي از ابن قيم هست كه ميگويد:
وا عجبا لمنطق يونان / كم فيه من إفك و من بهتان
مخبط لجيد ألاذهان / و مفسد لفطرة إلانسان
يعني چه عجب از منطق يونان كه باعث گم شدن فطرت انسان مي شود و ذهنهاي جيد و پاك را خراب ميكند، فاسد مي كند و علمي است كه سبب انحراف ميشود. با اين كه منطق دو دو تا چهار تا مثل رياضي است. به همين صورت اين ها مخالف فلسفه بودند، مخالف عقلانيت بودند. آنها همچنين مخالف مظاهري در اسلام و خصوصاً تشيع وارد بودند كه اينها تصور ميكردند كه اين مظاهر، مظاهر مشابه شرك است و مطابق با سنت صدر اسلام نيست. مثلاً در صدر اسلام ما قبر و بناي قبر نداشتيم، زيارت اهل قبور نداشتيم، ائمه نداشتيم، احترام به چهرههاي بزرگان نداشتيم و فقط حداقل احترامي به پيامبر بود. اين ها ضمن اين كه ظاهراً دنبال مسألهي بازگشت به اصالت بودند، با اين وجود، خودشان شوائبي را وارد كردند مثلاً بحث احترام به قبور، اين در سنت پيامبر بوده است، اينها گفتند كه اين مظهر شرك است يا مثلاً ساختن جايگاه براي زيارت يا احترام به بزرگان را مظهر پذيرش شرك تلقي ميكردند. بسياري از رفتارهاي غيرديني را كه بعضاً از طريق سنت رفتاري افراد متداول شده بود بدعت ناميدند و بسياري ديگر را به عنوان سنت پذيرفتند. ما يك سري مسائل رفتاري داريم كه نميتوان خيلي آن را رفتار ديني ناميد، ولي رفتار ماهاست، چون اين رفتار را ما انجام دادهايم، ضامني ميشود كه ميگويند كه اگر اين ها اين رفتار را انجام داده اند پس حتما پشتوانهاي ديني دارد، به اين ميگويند سيرهي متشرعه. اما گاهي اوقات اين ها سيرهي متشرعه هم نيست ، پذيرش مؤمنين است. فرضاً الان نوع حجاب در جوامع مختلف و رنگ آن ممكن است عنوان شرعي نداشته باشد ولي متشرعين آن را پذيرفته باشند. بسياري از افراد ممكن است كه از سر روشنفكري بگويند كه حجاب الزاماً چادر نيست اما اگر از همين گونه افراد بپرسيم كه اجازه ميدهي كه خانم تو با مانتو رفتوآمد كند؟ حتماً ميگويد كه پدرش را در مي آورم، طلاقش ميدهم! يكسري چيزها عرف متشرعين شده است. لذا اينها آمدند از يك طرف برخي از چيزهايي را كه در جوامع مرسوم شده بود، به عنوان مظاهر منكر پذيرفتند و بعضي از چيزهايي كه عرف متشرعه شده بود و احياناً درست هم نبود يا رفتار خاص بعضي از آدمها بود به عنوان مظاهر معروف معرفي كردند. مثلاً شنيدن صداي زنان. شنيدن صداي زن گرچه حرام نيست ولي خيلي از عرفا ترجيح مي دادند روبه رو نشوند، ممكن است صداي يك زن را اگر يك جوان مثلاً بيست ساله بشنود و آن زن هم بخواهد غيرعادي صحبت بكند اين قابل قبول نباشد. خود قرآن هم مي گويد «فلا تخضعن بالقول». (يا مثلا قضيهي كفش صدادار كه شما به ياد نداريد. بعد از انقلاب در ايران زنها كه نميتوانستند بيحجابي بكنند چيزي در بينشان شايع شد كه كفشهاي ميخدار ميپوشيدند كه هنگام راه رفتن صدايي مثل صداي ساز زدن مي داد! خوب خيليها با اين مقابله كردند يا مثلاً وقتي كه ميديدند بايد چادر سرشان كنند، چادر را با جورابهاي خاصي تلافي ميكردند يعني آن حس خودنمايي را به گونه اي ارضا مي كردند.) بخشي از اين ها طبيعتاً مورد اعتراض واقع ميشد و اين افراط و تفريطها سبب شد كه نوعي مقابله پيش بياييد. ببينيد.
اين مسأله در جهان عرب و كشورهاي سني همزمان با سيطره ي خارجي بود و اين سيطرهي خارجي آمد و سراغ يكسري مظاهر رفتاري مسلمانها رفت، آمد وحدت بين اينها را تضعيف كرد ، آمد عنصر جهاد را در بينشان تضعيف كرد، جهاد را امري وحشيانه ناشي از خوي دگرستيزي اعراب معرفي كرد (شما مثلاً اگر تاريخ اسلام دانشگاه كمبريج را ببينيد – و بسياري ديگر از منابعي را كه مستشرقين منتشر كرده اند – عمدتاً اين گونه بحث كرده اند)، دولتهاي وابسته را كمك و تقويت كردند و روي كار آوردند، به اضافهي اين كه مسألهي متعه و اشاعهي فحشاء را به طور جدي پي گرفتند – اين مسأله واقعيت دارد، هم در ايران و هم خارج از ايران- (نتيجهي اين تلاشها سبب ميشود كه طرف مقابل شما صددرصد عكس شما عمل كند، يعني به افراطيگري از طرف ديگر كشيده شود.) براي اصلاح اين وضعيت بايد چه كار كنيم؟ نظريهي بازگشت مطرح شد، بازگشت در چه شكلهايي؟ شكل بازگشت چه باشد؟ جنبش بازگشت به صدر اسلام يك جنبش واقعي در سطح دنياي اسلام هست، گسترده هم هست، همه ي كساني كه جنبش بازگشت به اسلام و جنبش بازگشت به قرآن را مطرح ميكنند، از همهي طيفها در آنها هست. شما مثلاً آراء «سيد مهدي سوداني» را با آراء «سيد جمالالدين اسدآبادي» با آراء «اقبال» با آراء ديگران در نقاط مختلف جهان اسلام مقايسه كنيد، خيلي حرفهايشان به هم شبيه است! شما براي مثال آراء «سيد قطب» را با ديدگاههاي امام و آقاي خامنهاي و ديگران تطبيق دهيد! مثلاً آقاي خامنهاي مترجم آثار سيد قطب است. ايشان براي اولين بار آثار سيد قطب را در ايران ترجمه كرد. بين همگي اين ها قرابت وجود دارد. اما نوع برداشت هركدام از اينها متفاوت است. عدهاي از اهل تسنن آمدند و گفتند بازگشت به گذشته، اما بازگشت همراه با اجتهاد، بازگشت همراه با عقلانيت. لذا كساني كه در سودان جنبش «اخوان المسلمين» را پايه گذاري كردند اينها نظريه ي اجتهاد را قبول دارند، در مصر كساني كه با اخوان المسلمين همراه بودند اينها اجتهاد را قبول دارند. ميگويند چرا بايد باب اجتهاد بسته باشد؟ اما در كنار همينهايي كه قائل به نظريهي بازگشت به گذشته بودند كساني مثل «طه سماوي» و مرحوم «شكري مصطفي» هم بودند، اين ها بازگشت خيلي سختي را پيشنهاد ميكردند. مثلا شكري مصطفي نظريهاي دارد تحت عنوان «التكفير والهجرة» كه گروه او هم به اين نام معروف شد، ميگويد پيامبر از مكه كه جامعهي كفرآلود بود به مدينه آمد، جامعهي كفرآلود پشت سر خود را تكفير و انكار كرد، او آمد در مدينه جامعهاي جديد را بنا كرد و بعد از آن كه مهاجرت كرد و در بستر جديد، جامعهي نويني را بنا كرد، با اين جامعهي نيرومند بازگشت و مكه را مسلمان كرد. ما براي اين كه بتوانيم جامعهي خود (مصر) را اصلاح كنيم بايد ابتدا از اين جامعه خارج شويم. چه بكنيم؟ برويم خارج از شهر. رفتند و بيرون شهر براي خود آپارتمانهايي ساختند و جايي فراهم كردند و مدتها آنجا بودند، شهرك هاي جداي از شهر؛ كه در آنجا جامعهي ديني بسازند و با اين جامعهي ديني بازگردند و جامعهي فعلي را از اين طريق اصلاح كنند. تحليلهايي در اين اندازه را عرض ميكنم. بعضاً اينها ميتواند صادقانه باشد، يعني واقعاً از سر اعتقاد و صداقت بوده باشد. خوب، البته دولتها نميپذيرفتند، مقابله ميكردند، نميگذاشتند امثال اين جريان قدرت بگيرد و نيرومند شود. به همين صورت جريان وهابيت هم سعي كرد كه در جنبش بازگشت به گذشته دخالت بكند و به نوعي خود را با اين جريان همراه كند. يك اشكال اساسي وجود داشت و آن اين بود كه آن كساني كه دنبال جنبش بازگشت به گذشته بودند و همچنين سعي داشتند كه نظامات سياسي را تغيير دهند و تحول جديد بنا بكنند، اينها در دنياي تسنن پايگاه فكري نداشتند، يعني هيچ مجتهدي نبود كه قائل بوده باشد كه ميشود با حاكم جائر مقابله كرد و فتواي به تحريم حكومت جائر داد. نظريهي سياسي در دنياي تسنن نظريهي سياسي «الحق لمن غلب» است. فتواي مشهور «ابن جماعه» كه هركس ولو غلام سياه حبشي اگر شب خليفه را بكشد و صبح خودش بر جاي خليفه بنشيند در حالي كه از خنجرش خون ميچكد، بر همه واجب است كه با اين خليفه بيعت كنند! خوب نتيجه چه شد؟ نتيجه اين شد كه اولوالامر شد آن كس كه شمشير در دست دارد، نظريهي غلبهي زور. در بين علماي اهل تسنن تنها كسي كه در خصوص اجازهي شرعي مبارزه با حكومت جائر فتوا دارد ابن تيميه است. ابن تيميهاي كه هم مخالف تشيع است، هم مخالف فلسفه است، هم مخالف تعقل است، هم مخالف بسياري از مظاهر رفتاري مسلمانان و جهان اسلام است. به خاطر اين مخالفتها هم مورد بغض واقع شد. سالها در زندان بود، در زندان حلب هم مرد. اما مردن او در زندان به جاي اين كه كساني را كه به او گرايش داشتند، قانع كند كه او بر خلاف جامعهي مسلمانان اين حرف را زده از او يك شهيد ساخت، يك فقيهي كه توانست در برابر جريان منحرف بايستد. حالا در برابر شيعيان ايستاده، در برابر ملاحده ايستاده در برابر ديگران ايستاده؛ حتما آنها بد بودهاند! ابن تيميه يك قهرمان شد! آراء و ديدگاههاي ابن تيميه مسند و مستند تفكر وهابيت است، شما الان وهابيت را بدون ابن تيميه نميتوانيد تصور كنيد، حالا اصلاً ابن تيميه روحش خبر نداشته كه عقايدش بعدا مستند فرقهي وهابيت مي شود.
- رابطهي ابن تيميه با شيعه چگونه است؟ اين كه ميگويند ابن تيميه ضدشيعي است به چه معناست؟ بالاخره سني ضدشيعي است، شيعه و سني هر كدام يك ديگر را باطل مي دانند. همچنين مرحوم فتحي شقاقي در كتاب شيعه و سني غوغاي ساختگي خاطر نشان مي كند كه مراد ابن تيميه – به تصريح خودش- از «رافضي» شيعهي اماميه نبوده بلكه گروههايي چون صوفيان و اسماعيليان و قرمطيان و … بوده است.
ببينيد ضديت داراي مراتب است. اهل تسنن نميگويند كه ماكافريم، ما را ملحق به كفر نميكنند، آنها براي امام حسين احترام قائلاند، آن ها براي ائمه احترام قائلاند، آنها آراء و فتاواي امام صادق را قبول دارند. گرچه شيعه و سني خيلي جاها به هم تنه ميزدند و دست به قتل يكديگر هم ميزدند، اما يكديگر را كافر و نجس نميدانستند. اما دربارهي لفظ رافضي، من اين را از يكي از رهبران مشهور گروههاي مصري پرسيدم – حالا نام نميبرم كه كدام يك- ايشان هم همين جواب فتحي شقاقي را داد. گفت: «نه! منظور شيعه نيست!» اصلا فتوايي كه «عبدالسلام فرج» در كتاب «الفريضه الغائبة» در باب جهاد دارد و فتواي ابن تيميه را نقل ميكند ميگويد: ملاحده، روافضه و قرامطه؛ ملحدين، رافضيها و قرمطيها. رافضي فحش به شيعه است، به ما مي گويند رافضي! چه طور همهجا به ما ميگوييد رافضي، حالا كه اين جا دستتان زير سنگ افتاده است انكار مي كنيد! ضمن اين كه مرحوم فتحي شقاقي از آنهاست كه متهم به تشيع است هم چنان كه – آن رهبر مصري كه ذكرش گذشت- او هم متهم به تشيع بود. او ميگفت كه ما اصلاً ديگر عثمان را مقدس نميدانيم، عثمان را خليفهي برحق نميدانيم و معتقديم كه او خليفهي راشد نيست، خيلي صريح گفت. بسياري از مصريهايي كه او را ميشناختند معتقد بودند كه او متهم به تشيع است.
…
در جهان عرب طي سالهاي دهههاي هفتاد و هشتاد ميلادي يك اتفاقي افتاد: اين گروهها مخالف سازمانهاي سياسي و نظامهاي حكومتي شدند. دولتهايي كه حاكم بودند نيز عقلانيت و اعتبار تئوريك و منطق تئوريك لازم براي روبررو شدن با اينها را نداشتند. چرا؟ چون وابسته بودند، چون منفعت آنها با منفعت دولتهاي اروپايي پيوند خورده بود، پيوستگي بين استبداد و استعمار يك امر واقعي بود. نظريهي بازگشت به اسلام را هرچند در دورهاي كساني مثل «حسنالبنا» از طريق فعاليتهاي فرهنگي مطرح كردند، حسنالبنا اين فعاليتهاي فرهنگي را ادامه داد منتها پاسخش با ترور او و حبسهاي طولانيمدت براي اخوان به او داده شد و وقتي كه سيد قطب هم وارد اين عرصه شد، فعاليتهاي فرهنگي سيد قطب با اعدام در زندان «التوره» همراه شد، البته سيد قطب كمكم به سمت فعاليتهاي سياسي كشيده شد و با نوشتن كتاب «المعالم في الطريق» نشان داد كه چه مسيري را ميخواهد طي بكند و نظريهي تاسيس حكومت اسلامي را مطرح ميكند، البته در بحث تاسيس حكومت اسلامي تكليف را معلوم نميكند كه چه بايد كرد و چه راهي را بايد در پيش گرفت، يك انديشهي سياسي كلي در خصوص تاسيس نظام سياسي اسلامي را مطرح ميكند. (البته ديدگاههاي ضدشيعه هم در بعضي از جاهاي كتب سيدقطب پيدا ميشود، آراء او هم كه در ايران مورد اقبال واقع شد خيلي ها اعتراض كردند با وجود اين كه تصوير هنري قرآن را مقام معظم رهبري ترجمه كرده بود اما چون بالاخره بعضي جاها عليه ائمه حرف گفته است و عليه تشيع مطلب گفته است. البته اين دربارهي بسياري از بزرگان اهلسنت صادق است كه امثال اين بيادبيها را در كلام خود دارند، «محيالدينابنعربي» هم چيزهايي دارد، بالاخره انحراف بايد يك جايي سربزند. وقتي نقطهي كوري در انسان باشد، ممكن است انسان فضايل زيادي هم داشته باشد ولي اين نقطهي كور بالاخره خود را نشان خواهد داد.)
ادامه دارد
نقل اين مطلب بدون ذكر منبع ممنوع است

